معرفی کتاب
«مرشد و مارگاریتا» مشهورترین اثر میخائیل بولگاکف و یکی از متفاوتترین رمانهای قرن بیستم است؛ رمانی که در آن عشق، فلسفه، طنز، سیاست، مذهب و خیال به شکلی عجیب در هم تنیده میشوند. داستان از مسکو در دوران استالین آغاز میشود؛ جایی که ورود «وولند» و گروه عجیبوغریب همراهانش، شهر را به صحنهای برای افشای ترس، دروغ، فساد و ریاکاری آدمها تبدیل میکند. در کنار این ماجرا، داستان «مرشد و مارگاریتا» و همچنین روایت پونتیوس پیلاطس و یشوعا قرار میگیرد و کمکم معلوم میشود این داستانهای ظاهراً جدا، به شکل ظریفی به هم مربوطاند.
یکی از جذابترین ویژگیهای کتاب این است که بولگاکف برای نقد جامعهای گرفتار سانسور و اختناق، سراغ طنز، خیال و ماجراهای فراواقعی میرود. شیطان در این رمان برخلاف انتظار، گاهی بیشتر از انسانها به حقیقت نزدیک است و شخصیتهایی که خودشان را متمدن و اخلاقمدار میدانند، در موقعیتهای مختلف چهره واقعیشان را نشان میدهند. کتاب در دوران حیات بولگاکف اجازه انتشار پیدا نکرد و نخستین انتشار آن پس از مرگ نویسنده و با حذف بخشهایی از متن انجام شد؛ همین سابقه، وجه سیاسی و اعتراضی رمان را پررنگتر میکند.
«مرشد و مارگاریتا» از آن کتابهایی است که بهتر است دربارهاش زیاد توضیح ندهیم و اجازه بدهیم خود داستان خواننده را غافلگیر کند. ممکن است در یک صفحه بخندید، چند صفحه بعد با یک پرسش فلسفی روبهرو شوید و کمی بعد درگیر یک داستان عاشقانه شوید. اما پشت این همه شگفتی، یک موضوع جدی وجود دارد: در جهانی که ترس، قدرت و دروغ میتوانند حقیقت را سرکوب کنند، عشق، صداقت و هنر چه سرنوشتی پیدا میکنند؟ همین چندلایه بودن است که باعث شده این رمان همچنان یکی از آثار ماندگار ادبیات روسیه و ادبیات جهان باشد.
بخش مشهور کتاب:
«هرگز با بیگانگان صحبت نکنید.» این جمله در آغاز رمان میآید و بعد از آن اتفاقات عجیب داستان یکی پس از دیگری شکل میگیرند. اما یکی از مشهورترین جملههای کتاب که به نقلقولی از «فاوست» گوته بازمیگردد، چنین است: «من بخشی از آن نیرویی هستم که تا ابد خواهان شر است و تا ابد جز خیرخواهی، کار دیگری انجام نمیدهد.» این جمله بهنوعی کلید ورود به جهان پیچیده و وارونهای است که بولگاکف در «مرشد و مارگاریتا» ساخته است.