معرفی کتاب
اگر بخواهیم «مرگ ایوان ایلیچ» را برای معرفی به مخاطب کتابخوان انتخاب کنیم، بهتر است روی این نکته تأکید کنیم که این کتاب درباره مرگ نیست؛ درباره این است که آیا واقعاً زندگی کردهایم یا فقط مطابق قواعدی که دیگران برایمان ساختهاند، زندگی را بازی کردهایم.
«مرگ ایوان ایلیچ» اثر لئو تولستوی، داستان کوتاه اما تکاندهندهای است که از همان ابتدا ما را با مرگ قهرمانش روبهرو میکند. ایوان ایلیچ قاضی موفقی است؛ شغلی محترم دارد، جایگاه اجتماعی خوبی پیدا کرده و زندگیاش از بیرون کاملاً مرتب و قابلقبول به نظر میرسد. اما یک بیماری ناگهانی، او را وادار میکند برای اولین بار جدی از خودش بپرسد: «آیا این همان زندگیای بود که باید میکردم؟»
قدرت اصلی کتاب در همین پرسش است. تولستوی نمیخواهد فقط ترس از مرگ را نشان دهد؛ او زندگیای را به چالش میکشد که در آن موفقیت، شغل، مقام، تشریفات اجتماعی و تأیید دیگران جای زندگی واقعی را گرفتهاند. ایوان ایلیچ تا وقتی سالم است، چندان به این مسئله فکر نمیکند؛ اما وقتی مرگ نزدیک میشود، تمام آن چیزهایی که زمانی برایش مهم بودند، ناگهان بیمعنا به نظر میرسند. درد جسمانی در واقع بهانهای است برای مواجهه با یک درد عمیقتر: ترس از اینکه شاید تمام عمر را اشتباه زندگی کرده باشد. (
شاید جذابترین بخش کتاب همین باشد که تولستوی خواننده را هم وارد محاکمه میکند. بعد از خواندنش، سخت است از خودمان نپرسیم: اگر امروز بفهمم فرصت زیادی برای زندگی ندارم، از سبک زندگی فعلیام راضی خواهم بود؟ از کارم، روابطمان، انتخابهایمان و چیزهایی که برایشان وقت گذاشتهایم؟ «مرگ ایوان ایلیچ» کتابی کوتاه است، اما از آن کتابهایی است که ممکن است بعد از تمام کردنش، مدتها نتوانید به زندگی روزمرهتان مثل قبل نگاه کنید.
بخش مشهور کتاب:
«شاید من آنطور که باید زندگی نکردهام؛ اما چگونه ممکن است چنین باشد، وقتی همیشه وظیفهام را انجام دادهام؟»